باعث و باني اين تفرقه و جدايي...
باعث و باني اين تفرقه و جدايي...
باعث و باني اين تفرقه و جدايي...
تحت تأثير نوع و شيوه زندگي والدينم به خصوص مادرم که مطلقاً تمايلي به رفت و آمد با اقوام پدرم نداشت، روش زندگي خانوادگي ام را انتخاب کردم. من و برادرم هر دو در اين خانواده بزرگ شديم و شخصيتمان شکل گرفت. اصولاً با هيچ کس حتي دوستان نزديکمان هم رفت و آمد نمي کرديم و کاملاً منزوي بوديم. اگر کسي هم قصد ارتباط و رفت و آمد با ما را داشت، چنان بلايي بر سر او مي آورديم که از اين رفت و آمد پشيمان شود. پس از ازدواج هم اين رويه را در پيش گرفتم، ولي همسرم و خانواده اش چنين رفتاري را نمي پسنديدند. آنها خانواده گرم و پرمحبتي بودند که حاضر بودند جان خود را براي بقيه فدا کنند و ارتباط نزديکي بين خواهرها و برادرها حتي جاري ها و باجناق ها برقرار بود.
عدم رفت و آمد با آنها از همان اول زندگي باعث درگيري بين من و شوهرم شد و من براي اينکه اين مشکلات و سر و صداها را بخوابانم، به ظاهر خود را متمايل به برقراري ارتباط با آنها نشان دادم، اما تصميم گرفتم به نحوي زيرکانه روابط بين آنها را خراب کرده و با ايجاد بدبيني در همسرم ارتباط او را با اعضاي خانواده و پدر و مادرش قطع کنم. اين بود که هر از گاهي با يکي از آنها گرم مي گرفتم و در عالم دوستي، ضربات جبران ناپذيري به آنها وارد مي کرد. ديري نگذشت که انجام اين کارها براي من به صورت بازي شطرنج درآمد و با آن تفريح مي کردم. شايد باورتان نشود، ولي در عرض 2، 3 سال همه آنها را تبديل به دشمنان خوني هم کردم. در پايان هم با اسناد و مدارک به اصطلاح معتبر خودم به همسرم ثابت کردم که خانواده اش به خون او تشنه هستند، به طوري که همسرم حتي حاضر نبود به ديدن مادرش که به علت ابتلا به سرطان پيشرفته در بيمارستان بستري بود، برود و تنها پس از مرگ او بود که براي خاکسپاري به بهشت زهرا رفت. کاملاً در محيط بهشت زهرا مشخص بود که کينه و کدورت عميق دروني بين آنها وجود دارد. پدرشوهرم در آن لحظه و در حالي که معلوم بود از اين وضعيت چندان راضي نيست، حرفي زد که تا مغز استخوانم نفوذ کرد. او گفت که خداوند باعث و باني اين همه تفرقه و نفاق را به بدبختي و عذاب دنيوي و اخروي دچار کند. من که مي دانستم همه اين مسائل ناشي از رفتارهاي من بوده است، از شنيدن اين حرف تنم لرزيد؛ اما به مرور زمان آن را به فراموشي سپردم. يک سال بعد از فوت مادرشوهرم کوچک ترين برادرشوهرم ازدواج کرد. برخلاف انتظارم ما هم به عروسي دعوت شده بوديم. همسر بيچاره ام نيز قصد شرکت در عروسي را داشت، اما من مقابلش ايستادم و تهديد کردم که اگر اين کار را انجام بدهد، به خانه پدرم مي روم و دوباره شروع به تعريف مسائلي در مورد خانواده اش کردم که زاييده ذهن بيمار خودم بود. کوچک ترين جاري ام، سميه نام داشت و برخلاف من پس از ورود به خانواده شوهرهش نه فقط ارتباط خوبي با همه آنها برقرار کرد، بلکه باعث شد که روابط تيره و تار بقيه نيز بهبود يابد. او حتي دوست داشت با من هم رفت و آمد کند، اما چنان پايش را از خانه ام برديم که ديگر جرأت نکرد به من نزديک شود. دورادور مي شنيدم، که آنها روابط بسيار خوبي با همديگر برقرار کرده اند، تا جايي که مي توانند با همديگر رفت و آمد مي کنند، به يکديگر کمک مي کنند و نه فقط در شادي ها بلکه در غم هاي يکديگر نيز شريک هستند. همه اينها ناشي از رفتارهاي سميه بود. شوهرم نيز چندان بي ميل نبود تا به جمع آنها ملحق شود، اما من هر بار با تهديد به جدايي او را منصرف مي کردم. همسرم نيز به خاطر تنها دخترمان که به او بسيار وابسته بود، قبول مي کرد.
هرچه دخترم، ويدا بزرگ تر مي شد، بيشتر احساس تنهايي مي کرد. پدر و مادرم وقتي او 5 ساله بود در يک سانحه رانندگي فوت کردند. تنها برادرم هم پس از جدايي از همسرش به کانادا رفت و من هر چند سال يک بار او را مي بينم. دخترم در سني که بايد با بچه هاي فاميل رفت و آمد کند، بسيار تنهاست. احساس مي کنم که تا حدودي دچار افسردگي شده است. هر سال عيد که مي شود، همه به ديدن اقوام و دوستانشان مي روند، اما ما سه نفر تنها در خانه مي مانيم و کسي را نداريم که به ديدنش برويم يا به ديدارمان بيايد. مدتي قبل به دليل مشکلاتي که در کنترل اعضاي بدنم پيدا کرده بودم، به پزشک مراجعه کردم و متوجه شدم که به بيماري ام اس مبتلا شده ام. از شنيدن اين حرف به شدت جا خوردم، البته بيشتر به خاطر دخترم و آينده او! اگر من بميرم، شوهرم و دخترم بسيار تنها مي شوند، ديگر کسي نيست که همدم دختر يکي يکدانه ام باشد و با او درد دل کند. وقتي هم که بخواهد ازدواج کند، کسي را ندارد که براي خريد جهيزيه و... همراهش برود. شوهرم نيز وضع بهتري ندارد. بالاخره نفرين پدرشوهرم به سرم آمد. دورادور مي شنوم که دختران هم سن و سال فاميل با همديگر بسيار خوب هستند و هفته اي حداقل يک بار همديگر را مي بينند و خوش و سرحال هستند. اي کاش با حماقت و کوته فکري خودم ويدا را از آنها جدا و دور نمي کردم تا حداقل در کنار بچه هاي فاميل از نوجواني و جواني اش لذت ببرد. اگر چنين نمي کردم زماني که خودم نبودم، بچه هاي فاميل به او کمک مي کردند، اما افسوس که گاهي اوقات افکار منفي تا چه حد افراد را دچار مشکل مي کند!
منبع: کانون خانواده شماره 227
عدم رفت و آمد با آنها از همان اول زندگي باعث درگيري بين من و شوهرم شد و من براي اينکه اين مشکلات و سر و صداها را بخوابانم، به ظاهر خود را متمايل به برقراري ارتباط با آنها نشان دادم، اما تصميم گرفتم به نحوي زيرکانه روابط بين آنها را خراب کرده و با ايجاد بدبيني در همسرم ارتباط او را با اعضاي خانواده و پدر و مادرش قطع کنم. اين بود که هر از گاهي با يکي از آنها گرم مي گرفتم و در عالم دوستي، ضربات جبران ناپذيري به آنها وارد مي کرد. ديري نگذشت که انجام اين کارها براي من به صورت بازي شطرنج درآمد و با آن تفريح مي کردم. شايد باورتان نشود، ولي در عرض 2، 3 سال همه آنها را تبديل به دشمنان خوني هم کردم. در پايان هم با اسناد و مدارک به اصطلاح معتبر خودم به همسرم ثابت کردم که خانواده اش به خون او تشنه هستند، به طوري که همسرم حتي حاضر نبود به ديدن مادرش که به علت ابتلا به سرطان پيشرفته در بيمارستان بستري بود، برود و تنها پس از مرگ او بود که براي خاکسپاري به بهشت زهرا رفت. کاملاً در محيط بهشت زهرا مشخص بود که کينه و کدورت عميق دروني بين آنها وجود دارد. پدرشوهرم در آن لحظه و در حالي که معلوم بود از اين وضعيت چندان راضي نيست، حرفي زد که تا مغز استخوانم نفوذ کرد. او گفت که خداوند باعث و باني اين همه تفرقه و نفاق را به بدبختي و عذاب دنيوي و اخروي دچار کند. من که مي دانستم همه اين مسائل ناشي از رفتارهاي من بوده است، از شنيدن اين حرف تنم لرزيد؛ اما به مرور زمان آن را به فراموشي سپردم. يک سال بعد از فوت مادرشوهرم کوچک ترين برادرشوهرم ازدواج کرد. برخلاف انتظارم ما هم به عروسي دعوت شده بوديم. همسر بيچاره ام نيز قصد شرکت در عروسي را داشت، اما من مقابلش ايستادم و تهديد کردم که اگر اين کار را انجام بدهد، به خانه پدرم مي روم و دوباره شروع به تعريف مسائلي در مورد خانواده اش کردم که زاييده ذهن بيمار خودم بود. کوچک ترين جاري ام، سميه نام داشت و برخلاف من پس از ورود به خانواده شوهرهش نه فقط ارتباط خوبي با همه آنها برقرار کرد، بلکه باعث شد که روابط تيره و تار بقيه نيز بهبود يابد. او حتي دوست داشت با من هم رفت و آمد کند، اما چنان پايش را از خانه ام برديم که ديگر جرأت نکرد به من نزديک شود. دورادور مي شنيدم، که آنها روابط بسيار خوبي با همديگر برقرار کرده اند، تا جايي که مي توانند با همديگر رفت و آمد مي کنند، به يکديگر کمک مي کنند و نه فقط در شادي ها بلکه در غم هاي يکديگر نيز شريک هستند. همه اينها ناشي از رفتارهاي سميه بود. شوهرم نيز چندان بي ميل نبود تا به جمع آنها ملحق شود، اما من هر بار با تهديد به جدايي او را منصرف مي کردم. همسرم نيز به خاطر تنها دخترمان که به او بسيار وابسته بود، قبول مي کرد.
هرچه دخترم، ويدا بزرگ تر مي شد، بيشتر احساس تنهايي مي کرد. پدر و مادرم وقتي او 5 ساله بود در يک سانحه رانندگي فوت کردند. تنها برادرم هم پس از جدايي از همسرش به کانادا رفت و من هر چند سال يک بار او را مي بينم. دخترم در سني که بايد با بچه هاي فاميل رفت و آمد کند، بسيار تنهاست. احساس مي کنم که تا حدودي دچار افسردگي شده است. هر سال عيد که مي شود، همه به ديدن اقوام و دوستانشان مي روند، اما ما سه نفر تنها در خانه مي مانيم و کسي را نداريم که به ديدنش برويم يا به ديدارمان بيايد. مدتي قبل به دليل مشکلاتي که در کنترل اعضاي بدنم پيدا کرده بودم، به پزشک مراجعه کردم و متوجه شدم که به بيماري ام اس مبتلا شده ام. از شنيدن اين حرف به شدت جا خوردم، البته بيشتر به خاطر دخترم و آينده او! اگر من بميرم، شوهرم و دخترم بسيار تنها مي شوند، ديگر کسي نيست که همدم دختر يکي يکدانه ام باشد و با او درد دل کند. وقتي هم که بخواهد ازدواج کند، کسي را ندارد که براي خريد جهيزيه و... همراهش برود. شوهرم نيز وضع بهتري ندارد. بالاخره نفرين پدرشوهرم به سرم آمد. دورادور مي شنوم که دختران هم سن و سال فاميل با همديگر بسيار خوب هستند و هفته اي حداقل يک بار همديگر را مي بينند و خوش و سرحال هستند. اي کاش با حماقت و کوته فکري خودم ويدا را از آنها جدا و دور نمي کردم تا حداقل در کنار بچه هاي فاميل از نوجواني و جواني اش لذت ببرد. اگر چنين نمي کردم زماني که خودم نبودم، بچه هاي فاميل به او کمک مي کردند، اما افسوس که گاهي اوقات افکار منفي تا چه حد افراد را دچار مشکل مي کند!
منبع: کانون خانواده شماره 227
/ج
تازه های مقالات
ارسال نظر
در ارسال نظر شما خطایی رخ داده است
کاربر گرامی، ضمن تشکر از شما نظر شما با موفقیت ثبت گردید. و پس از تائید در فهرست نظرات نمایش داده می شود
نام :
ایمیل :
نظرات کاربران
{{Fullname}} {{Creationdate}}
{{Body}}